|
قول داده بودیم که همدیگرو فراموش کنیم
قول داده بودیم که دلمون واسه هم تنگ نشه قول داده بودیم که دیگه به هم نگیم دوست دارم قول داده بودیم که دیگه نه من بیام تو زندگیش اون ولی من زدم زیر قولم... واسه ی اولین بار آخرین حرفش این بود: برو به جهنم حالا برگشته می گه دلش واسم تنگ شده قول داده بودیم که دیگه به هم دروغ نگیم ولی اون گفت... واسه ی اولین بار! + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 6:57 توسط sampadigirl |
وقتی برای دلشوره های بی دلیلم... + نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 9:56 توسط sampadigirl |
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم:«عزيزم، اين كار را نكن.» نگفتم:«برگرد و يك بار ديگر به من فرصت بده.» وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم. حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم. نگفتم:«عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.» نگفتم:«اختلافها را كنار بگذاريم، چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.» گفتم:«اگر راهت را انتخاب كرده اي، من آن را سد نخواهم كرد.» حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشكهايش را پاك نكردم. نگفتم:«اگر تو نباشي زندگي ام بي معنا خواهد بود.» فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد. اما حالا، تنها كاري كه مي كنم گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم. نگفتم:«باراني ات را درآر...... قهوه درست ميكنم و با هم حرف مي زنيم.» نگفتم:«جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست.» گفتم:«خدانگهدار، موفق باشي، خدا به همراهت.» او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام آن چيزهايي كه نگفتم زندگي كنم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 15:19 توسط sampadigirl |
|
| ||||||